منو
 صفحه های تصادفی
کتابهای شیمی فیزیک
درس حسابداری صنعتی
کودهای مخلوط
پایان کار مرداویج زیاری
واکنش گرماگیر
تداخل امواج
جسم خارجی در چشم
استجابت دعای امام هادی علیه السلام
محصولات دو قرن سکوت ایرانیان
مهد علیا
 کاربر Online
496 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline سمیه یاری 3 ستاره ها ارسال ها: 237   در :  سه شنبه 27 دی 1384 [19:08 ]
  شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل می سراید
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی از آغوش دریا برآید
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

دکتر حمیدی شیرازی

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline لیلا مهرمحمدی 3 ستاره ها ارسال ها: 411   در :  یکشنبه 02 بهمن 1384 [13:02 ]
  > شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
 


چون که خود را دید در خورد ندا
عشوه آغازید موسی با خدا

آینه، خورشید را در پیش دید
آن جهان نور را در خویش دید

پای بیرون کرد از حدّ گلیم
رخصت دیدار می جوید کلیم

سیل عشقش کند بنیان دها
گفت که:«ای از چوب کرده اژدها

آسمان ها گشت و موسی پیر گشت
موی مشکینش بخدمت شیر گشت

گر چه خارا موم شد در مشت او
رفت از فرمان او انگشت او

از تو در دل صد غم کاریش هست
جای آن کز خاک برداریش هست

کودکی بودم به آب انداختیم
محبسی بر موج دریا ساختیم

پیش فرعونم به آتش توختی
خود از آن آتش زبانم سوختی

پس به چوپانی بریدم از کسان
خانه کردم زیر بال کرکسان

گوسفندان را به صحرا هی زدم
آتشی از دردها در نی زدم

نان خشکی جام آبی داشتم
آفتاب و ماهتابی داشتم

خود تو می دانی که در آن بی خودی
سهمگین بانگی برآمد ایزدی

خاست آوایی، فضایی تار شد
برق زد دستی عصایی مار شد

گشت چوپان بچه از پیغمبران
گوسفندانش بدل شد با خران

موسم زرع است، گاوان پیش کن
این دو کف خاک جهان را خیش کن

بندگان را وارهان از بندگی
مردگان را ده صلای زندگی

در شکن اهرام جفت و طاق را
آتش افکن تخته و شلاق را

اشک خون بر تشت مردم تاب ریز
لشکر فرعون را در آب ریز

دیو خویان را دوای درد باش
چون ددان یک عمر صحرا گرد باش

کیمیا کردن به قارون یاد ده
رنج خود از گنج او بر باد ده

سامری را علم و فن تعلیم کن
زآن سپس گوساله را تعظیم کن

وای از این احکام جان فرسای تو
مرد از پیغمبری موسای تو

تو در اینان چیزکی کم ساختی
جان غول و جلد آدم ساختی

گر توانم کوه پیش و پس کنم
کی توانم ناکسان را کس کنم؟

وه ز اسراییل و فرزندان وی
زود برّ و دیر پیوندان وی

تا دمی موسای تو زایشان جداست
باز هم گوساله شان جای خداست

تا تو را خلق جهان این مردم اند
در جهان موسی و جز موسی گم اند

هر چه از این بیش جان کندم بس است
بس بود یک حرف گر پیشت کس است

آن که شد از نیل با نیروی تو
آرزویی دارد اینک روی تو

پشت دو تا کرد و گرم و سرد دید
درد دید و درد دید و درد دید

جز تو از هر دیدنی سیریش ماند
حسرت وصل و غم و پیریش ماند

وا رهان از خویش و آزادیش ده
غرقه کن در خویشتن شادیش ده»

بود این آوازها در نای او
ناگهان لرزید زیر پای او

پیش چشمش برقی از آن دور زد
سیل نوری آمد و بر طور زد

آسمان ها پر ز رعد و برق شد
کوه در هم ریخت، موسی غرق شد

کس نمی داند که در آن بی خودی
چه ز نیکی دید یا چه از بدی؟

روز سوّم کآفتاب از کوه ریخت
صبح دم بر آن تن بشکوه ریخت

جست از جا آفتاب خاوری
جزم در اندیشه ی پیغمبری

موی ها ژولیده ، در هم ریخته
اشک شادی از مژه آویخته

روی خاک آن چهره ی خندان کشید
داشت نان خشکیده ای ، دندان کشید

بوسه زد بر آن عصای ظلم سوز
ره به خلق آورد دوشادوش روز



"دکتر مهدی حمیدی"

  امتیاز: 0.00