منو
 صفحه های تصادفی
آب و هوای استوایی
طیف سنج منشوری
پیدایش زیدیه
هجوم سپاه عمر سعد به خیمه های امام حسین علیه السلام و غارت اموال
کتابهای رسوب شناسی
عنصر المعالی کیکاووس
رشته کاردان فنی عمران، عمران روستایی
امنیت فراگیر در زمان امام مهدی علیه السلام
اقتصاد
ملوک شبانکاره
 کاربر Online
365 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline لیلا مهرمحمدی 3 ستاره ها ارسال ها: 411   در :  چهارشنبه 14 دی 1384 [09:59 ]
  بچه ی مردم
 

«بچة مردم» اثر جلال آل احمد

«بچة مَردُم» داستان کوتاهی است از مجموعة «سه تار» که اولین‌بار در سال 1327 منتشر شد. موضوع داستان حکایت مادری است که برای ازدواج مجدد چاره‌ای جز از سر واکردنِ بچة سه ساله‌اش ندارد. شوهر قبلی بچه را از او نمی‌گیرد، شوهر دوم هم او را با بچه قبول نمی‌کند. سپردن بچه به شیرخواگاه هم مشکلاتی دارد. بنابراین تنها یک راه پیش روی زن می‌ماند که بچه را در خیابان رها کند.
داستان، به رغم سمت و سوی واقع بینانه‌اش، در پی محکوم کردن عمل مادر نیست و بیش از آن که بر اساس ر وش‌های رایج از آن زن مادری سنگ‌دل بسازد هم‌دردی خواننده را با او برمی‌انگیزد و بعد نگاه اصلی را متوجة کودک می‌کند، کودکی که به محض جدا شدن از مادر دیگر بچة او به حساب نمی‌آید. «آخرین بار که بچه‌ام را نگاه کردم، درست مثل این بود که بچة مردم را نگاه می‌کردم.» در واقع بچة مردم، که عنوان داستان نیز هست، دارای وجه تمثیلی پر معنایی است

آل احمد در این داستان، در مقام نویسنده‌ای بی‌طرف اما حساس، تا جایی که مسأله از من فردی او دور است و طبعاً هم باید چنین باشد، همة جوانب را به درستی رعایت کرده است. از نظر منطق داستان کودک رها شده کاملاً معصوم و بیگانه از روابط حاکم بر دنیای بزرگترها است. او بچة «مردم» است،

«بچة مردم» اثری جذاب و تکان دهنده است. انتخاب مادر، به‌عنوان راوی، خواننده را بیش‌تر درگیر با داستان می‌کند. او بدون آن‌که بخواهد اندوه خود را پرده پوشی کند، از عجز و نالة مفرط پرهیز دارد وخویشتن‌داری و توجیهاتی سعی می‌کند بار گناه را در وجودش بکاهد و خودش را برای زندگی آینده آماده کند. در واقع بچه را قربانی می‌کند تا جلو قربانی شدن خودش را بگیرد. او زندگی خودش را به زندگی فرزندش ترجیح می‌دهد. اما این موضوع قربانی بودنِ زن را نفی نمی‌کند. این نکته خواننده را با غمی همراه می‌کند که کم‌تر به گفتن و نوشتن می‌آید.

جایی که زن بچة پرحرف و بی‌خبر از همه‌جا را به سکوت وا می‌دارد و بعد از خودش یا خواننده می‌پرسد:«چرا دل بچه‌ام را در آن دَم آخر این طور شکستم؟» جوابش را از نگاه کودک می‌گیرد. وقتی، به رغم اصرارِ او کودک حاضر نیست برای خرید از بساط دوره‌گردی به آن طرف خیابان برود مادر یک لحظه به خود می‌آید.

«بربر نگاهم می‌کرد. عجب نگاهی بود، مثل این‌که فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد.» و همین نگاه است که خواننده را نیز می‌گیرد و داستان پس از خوانده شدن ادامه پیدا می‌کند. کافی است سر از کتاب برگیریم. اطراف‌مان پر از نگاه کودکانی است که هیچ‌کدام به میل خود پا به هستی نگذاشته‌اند.




  امتیاز: 0.00