منو
 کاربر Online
699 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline لیلا مهرمحمدی 3 ستاره ها ارسال ها: 411   در :  چهارشنبه 14 دی 1384 [07:18 ]
  نیما چشم جلال بود....
 

در اولین ساعات صبح روز شانزدهم دی 38 نیما یوشیج ( علی اسفندیاری) پیش آهنگ و پرچم دار شعر معاصر فارسی ، درشصت و چند سالگی ، جهان مارا بدرود گفت.در حالی که عمری به نیکنامی گذراند و قدمی جز در راه شعر بر نداشت و نیز در حالی که هیچ شاعراز شعرای معاصر را سراغ نداریم که تأ ثیری از او نپذ یرفته باشد ، اما او همچنان که به درویشی و گوشه نشینی زیست ، درویشانه نیز به خاک سپرده شد.

بزرگترین مشخصه ی روحی او که میتواند سر مشق همه ی ما باشد مداومتی بود که در کار خود داشت و سرسختی تحمل ناپذیری که از خود نشان داد.

نام او در دفتر ادبیات و شعر فارسی زنده خواهد ماند....



نیما چشم جلال بود...

شبی که آن اتفاق افتاد ، ما به صدای در از خواب پریدیم. اول گمان کردم میراب است . خواب که از چشمانم پرید و از گوشم، تازه فهمیدم که در زدن میراب نیست. گفتم :"سیمین؛ به نظرم حال پیرمرد خوش نیست."

مدتی بود که پیرمرد افتاده بود.برای اولین بار در عمرش- جز در عالم شاعری- یک کار غیر عادی کرد،.یعنی زمستان به یوش رفت و همین یکی کار اورا ساخت .اما هیچ بوی رفتن نمی داد. از یوش تا کنار جاده ی چالوس روی قاطر آوورده بودندش. پسرش و جوانی هم قد و قامت او همراهش بودند .و پسر می گفت که پیرمرد را به چه والذاریاتی آورده اند.
اما نه لاغر شده بود نه رنگش برگشته بود. فقط پاهایش باد کرده بود....

هرچه بود آخرین مطلب جالبی بود که از او شنیدم ، آخرین شعر شفاهی او.او خیلی از این شعرهای شفاهی داشت...هرروز یا دوروز یکبار سری می زدم. مردنی نمی نمود.آرام بود و چیزی نمی خواست ودر نگاهش همان تسلیم بود و حالا....
چیزی به دوش انداختم و دویدم. هرگز گمان نمی کردم کار از کار گذشته باشد.گفتم لابد دکتری باید خبر کرد یا دوایی خواست.

عالیه خانم پای کرسی نشسته بود و سر اورا روی سینه گرفته بود وناله می کرد:
_نیمام از دست رفت!

آن سر بزرگ داغ داغ بود. اما چشمهارا بسته بودند.کوره ای تازه خاموش شده. باز هم باورم نمی شد ولی قلب خاموش بود و نبض ایستاده بود. اما سر بزرگش عجب داغ بود! عالیه خانم بهتر از من میدانست که کار از کار گذشته است، ولی بی تابی می کرد و هی میپرسید:
یعنی نیمام از دست رفت؟؟

و مگر میشد بگویی آری؟

عالیه خانم را با سیمین فرستادم که از خانه ی ما به دکتر تلفن کنند.پسر را پیش از رسیدن من فرستاده بودندسراغ عظام السلطنه، شوهر خواهرش.من و کلفت خانه کمک کردیم وتن اورا که –عجیب سبک بود- از زیر کرسی در آوردیم و رو به قبله خواباندیم . وحشت از مرگ، چشمهای کلفت خانه را که جوان بود ،چنان گشاده بود که دیدم طاقتش را ندارد. گفتم:
-برو سماور را آتش کن. حالا قوم و خویش ها می آیند.

و سماور نفتی که روشن شد،گفتم رفت قرآن آورد و فرستادمش سراغ" صدیقی"....و تا صدیقی برسد، من لای قرآن را باز کردم! آمد:"والصافات صفا...."

"جلال آل احمد" آذر 1340


  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline ندا عربان 3 ستاره ها ارسال ها: 102   در :  چهارشنبه 14 دی 1384 [07:44 ]
  > نیما چشم جلال بود....
 

زیاد فکر نکنید که هنر برای هنراست یا برای مردم.
هنر برای هر دوی آنهاست و بالاخره روبه مردم می آید ،
زیرا از مردم به وجود آمده و با مردم سرو کار دارد.
فقط مواظب باشید که چه چیز شمارا مجبور به گفتن می کند .
گفته های شما برای چه و برای کیست؟
و برای کدام منظور لازم و ممتازتری؟ ، و از نبودن آن چه کمبودی برای ملت شما حاصل می شود


گوینده: نیما یوشیج


  امتیاز: 0.00