منو
 کاربر Online
674 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline لیلا مهرمحمدی 3 ستاره ها ارسال ها: 411   در :  دوشنبه 30 آبان 1384 [09:45 ]
  "حکایتی از شیخ عطار"
 



... نقل است که ابراهیم نشسته بود. مردی بیامد و گفت: «ای شیخ! من بر خود بسی ظلم کرده‌ام. مرا سخنی بگوی تا آن را

اَمام خود سازم». ابراهیم گفت: «اگر از من شش خصلت قبول کنی، بعد از آن هیچ تو را زیان ندارد: اول آن است که چون

معصیتی خواهی کرد، روزی او مخور». او گفت: «هر چه در عالم است، رزق اوست؛ من از کجا خورم؟». ابراهیم گفت: «نیکو بُود

که رزق او خوری و در وی عاصی باشی؟ دوم آن که چون معصیتی خواهی کرد از مُلک خدای ـ تعالی ـ بیرون شو». گفت: «این

سخن دشوارتر است. چون مشرق و مغرب بلاد الله است، من کجا روم؟». ابراهیم گفت:«نیکو بُود که ساکن بلاد او باشی و در وی

عاصی باشی؟ سیوم آن که چون معصیتی کنی، جایی کن که خدای ـ تعالی ـ تو را نبیند». مرد گفت: «این چگونه باشد، که او را

عالم الاسرار است.» ابراهیم گفت: «نیکو بُود که رزق او خوری و ساکن بلاد او باشی، و از او شرم نداری و در نظر او معصیت کنی؟

چهارم آن است که چون ملک الموت به قبض جان تو آید، بگو که: مهلتم ده تا توبه کنم ». گفت: «او از من این قبول نکند.»

گفت: «پس چون قادر نیستی که ملک الموت را یک دم از خود دور کنی، تواند بود که پیش از آن که بیاید توبه کنی. پنجم چون

منکر و نکیر بر تو آیند، هر دو را از خود دفع کنی». گفت: «هرگز نتوانم.» گفت: «پس جواب ایشان را اکنون آماده کن. ششم آن

است که فردای قیامت که فرمان آید که: گناهکاران را به دوزخ برند، تو مرو!» گفت: «امکان باشد که من با فریشتگان برآیم؟» پس

گفت:«تمام است این چه گفتی.» و در حال، توبه کرد. و در توبه شش سال بود تا از دنیا رحلت کرد.»



  امتیاز: 0.00