منو
 کاربر Online
1275 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline محمد رضا قدوسی 3 ستاره ها ارسال ها: 916   در :  چهارشنبه 22 تیر 1384 [01:27 ]
  بازهم فروغ فرخزاد
 

با سلام

پیشنهاد می کنم که :

این شعر او را با هم تکمیل کنیم و
در مورد شعر و معنا و ... بحث کنیم :

قانون کار :
حداکثر فضولی در کار مسؤول انجمن wink

اما شعر :

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجرد است که در انزوای باغچه
پوسیده است .

  امتیاز: 0.20     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline سعید افشار 2 ستاره ها ارسال ها: 31   در :  جمعه 24 تیر 1384 [08:13 ]
  > بازهم فروغ فرخزاد
 

چرا شعر می گویید و در شعر چه چیزی را جستجو می کنید؟

فروغ فرخزاد- اصلاً این چرا با شعر جور در نمی آید. من نمی توانم توضیح بدهم که چرا شعر می گویم. فکر می کنم همه ی آن ها که کار هنری می کنند ، علتش یا لا اقل یکی از علت هایش یک جور نیاز آگاهانه است به مقابله و ایستادگی در برابر زوال. این ها آدم هایی هستند که زندگی را بیشتر دوست دارند و می فهمند و همین طور مرگ را. کار هنری یک جور تلاش است برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتن " خود" و نفی معنی مرگ... اما شعر برای من مثل رفیقی است که وقتی به او می رسم می توانم راحت با او درد دل کنم. یک جفتی است که کاملم می کند ، راضیم می کند ، بی آن که آزارم دهد... شعر برای من مثل پنجره ای است که هر وقت به طرفش می روم خود به خود باز می شود. من آن جا می نشینم ، نگاه می کنم ،آواز می خوانم ، داد می زنم ، گریه می کنم ، با عکس درخت ها قاطی می شوم ، و می دانم که آن طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر می شنود ، یک نفر که ممکن است 200 سال بعد باشد یا 300 سال قبل وجود داشته باشد ،‌فرق نمی کند ، وسیله ای است برای ارتباط با هستی ، با وجود ، به معنای وسیعش...
من در شعر خودم چیزی را جستجو نمی کنم. بلکه در شعر خودم تازه خودم را پیدا می کنم. بعضی شعر ها مثل درهای بازی هستند که نه این طرفشان چیزی هست نه آن طرفشان – باید گفت حیف کاغذ – شعر هایی هم مثل در های بسته ای هستند که وقتی بازشان میکنی ، می بینی گول خورده ای ، ارزش باز کردن نداشته اند ، خالی آن طرف آن قدر وحشتناک است که پر بودن این طرف را جبران نمی کند. اصل کار " آن طرف" است...بعضی شعر ها هم هستند که اصلاً نه در هستند ، نه باز هستند ، نه بسته هستند ، اصلاً چهارچوب ندارند. یک جاده اند. کوتاه یا بلند فرقی نمی کند. برای دیدن چیزی است که هی می رود ، هی می رود و بر می گردد و خسته نمی شود. اگر توقف می کند برای دیدن چیزی است که در رفت و برگشت های گذشته ندیده بود... آدم می تواند سال ها در یک شعر توقف کند و باز هم چیز تازه ببیند. در آن ها افق هست ، فضا هست ، زیبایی هست ، طبیعت هست ، انسان هست ،‌زندگی هست و یک جور آمیختگی صادقانه با تمام این چیزها هست. من این جور شعر ها را دوست دارم و شعر می دانم. می خواهم شعر دست مرا بگیرد و با خودش ببرد. به من فکر کردن و نگاه کردن ، حس کردن و دیدن را یاد بدهد . من فکر می کنم که کار هنری باید همراه با آگاهی باشد ، آگاهی نسبت به زندگی ، به وجود ، به جسم ، حتی نسبت به این سیبی که گاز می زنیم. آدم باید نسبت به خودش و دنیایش نظری پیدا کند و همین احتیاج است که آدم را به فکر کردن وا می دارد. وقتی فکر شروع شد ، آن وقت آدم می تواند محکم تر سر جایش بایستد. من نمی گویم شعر باید متفکرانه باشد ، نه ، احمقانه است. من می گویم شعر هم مثل هر کار هنری دیگری ، باید حاصل حس ها و دریافت هایی باشد که به وسیله فکر تربیت و رهبری شده اند. وقتی شاعر ، شاعر باشد و در عین حال " شاعر" یعنی "‌آگاه " آن وقت می دانید فکر هایش به چه صورت وارد شعرش می شوند؟ به صورت یک " شب پره که می آید پشت پنجره" به صورت یک "کاکلی که روی سنگ مرده" به صورت یک " لاک پشت که در آفتاب خوابیده". به همین سادگی و بی ادعایی و زیبایی.


  امتیاز: 0.20    نمایش یاسخ های این پست