منو
 کاربر Online
498 کاربر online
 : خلاقیت
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline دبیر گروه خلاقيت ارسال ها: 224   در :  سه شنبه 06 بهمن 1388 [05:58 ]
  یادگیری و نظریات مرتبط با آن
 

نظریه‌ی پاولف

یادگیری به معنای تغییرات نسبتاً پایدار رفتار است که در نتیجه ی تمرین به وجود می آید که این تغییرات رفتاری نباید به خاطر تکامل جسمانی باشد یا به خاطر شرایط خاص مانند تاثیر داروها یا به خاطر خستگی و غیره .خوگیری یا عادت، ساده ترین نوع یادگیری است یعنی نادیده گرفتن یک محرک مثلاً یادگرفتن این که صدای تیک تاک ساعت را نشنویم و به آن صدا عادت کنیم . اولین دانشمندی که بر روی پدیده‌ی یادگیری کار علمی انجام داد پاولفivan Pavlov روسی بود . او به مبحث شرطی سازی کلاسیک پرداخت به این معنا که محرک خنثی یا محرکی که قبلاً بی اثر بوده‌است با محرک دیگری که به طور مکرر جفت می‌شود، یک رفتار جدید را شکل می‌دهد. به طور مثال سگی که به خاطر غذا، بزاق دهانش ترشح می‌شود، اگر همزمان یک صدا یا یک نور نیز تابیده شود، سگ بعد از مدتی با دیدن نور یا شنیدن صدا، بزاق دهانش بدون این که غذایی در کار باشد ترشح می‌شود مانند زمانی که نام و صدای یک غذای ترش مثل لواشک را فردی می‌شنود و بدون حضور آن ماده، بزاقش ترشح می‌شود و اگر این موضوع چند بار تکرار شود و به طور مثال فقط صدا یا نور پخش شده و غذایی ارائه نشود، یادگیری در این خصوص از بین می‌رود و رفتاری مانند یادگرفتن رابطه‌ی بین نور و غذا به اصطلاح خاموش می‌شود. خیلی از پاسخ‌ها و رفتارهای آدمی نیز این گونه هستند مثلاً کودکان می‌آموزند که با خوردن چیزهایی که بدمزه هستند، از آن چیز دوری کنند یا با تجارب ناخوشایند مانند تصادف یا دیدن تصادف، از عبور خیابان در واهمه باشند یا به خاطر تشویق یا لبخند یا گرفتن یک جایزه ، رفتار خود را در یک زمینه تکرار نمایند . تشخیص این محرک‌ها و یادگرفتن اثری که روی اموری در زندگی دارند، گاهی شباهت هایی به هم دارند و گاهی از یکدیگر متمایز هستند که به تعمیم و افتراق معروف هستند که در سراسر زندگی آدمی جریان دارند . ضرب المثل معروف هر مار گزیده ای از ریسمان سیاه و سفید می ترسد اشاره به تعمیم دارد یا این مثل که خر ما از کره‌گی دم نداشت، نشانه افتراق است. بچه‌ای که می‌فهمد هر سگی یا حیوانی قابل بازی کردن نیست چون آن حیوان قبلاً به او آسیبی رسانده یا او را ترسانده است، به طور کلاسیک شرطی شده است .پاولف، مبدع این نظریات معتقد بود که شرطی شدن به خاطر مجاورت یا نزدیکی زمانی یا مکانی بین دو محرک به وجود می‌آید اما بعدها انتقاداتی به این ایده‌ها وارد شد و مفهوم قابلیت پیش بینی پذیری، بیشتر از مجاورت مورد توجه قرار گرفت مثلاً سگی که ضربه ی الکتریکی دریافت م یکند ، فقط به خاطر دیدن دستگاه شوک و یا اتاق آزمایش به این نتیجه نمی‌رسد که حتماً شوکی در کار خواهد بود بلکه به دنبال شرایط و عوامل دیگری که باعث شوک می‌شوند به این آگاهی و یادگیری نیز دست می‌یابد مانند یک هواشناسی که پیش‌بینی توفان را فقط بر اساس مشاهده‌ی ابر تلقی نکرده و به سایر عوامل جریان‌ساز توفان نیز توجه می‌نماید. طبیعتاً اگر انسان یا حیوان بتواند اموری را پیش‌بینی کند که فرضاً در چه مواقعی، گرفتار درد و رنج و مشکلی خواهد شد، از ایمنی بیشتری برخوردار خواهد بود تا زمانی که نتواند و نداند که حادثه ی مورد نظر چیست و چه زمانی رخ خواهد داد و د رآن صورت ، دچار اضطراب و انواع بیماری های روحی و جسمی متعددی خواهد شد مانند زخم معده. دندانپزشکی که از قبل به بچه ای بگوید که عمل دندانپزشکی با درد و ناراحتی همراه است ، کودک تا آخر درمان ، دچار ترس و نگرانی خواهد بود اما وقتی که اعمال دندانپزشکی تمام شود ،او به آرامش می رسد اما دندانپزشکی که این موضوع را عنوان نکند و بگوید که کارهای او اصلاً دردی ایجاد نمی کند و اگر کودک در طی این اعمال درد را تجربه کند، دفعه‌ی بعد، هر وقت که بخواهد به مطب برود دچار اضطراب زیادی خواهد شد. رویدادهایی که ناگوار هستند، ناخوشایند هستند اما رویدادهایی که قابلیت پیش‌بینی نداشته‌باشند، تحمل‌ناپذیر هستند.

نظریه‌ی ثرندایک :شرطی سازی عاملی :E.l.thorndike

اگر ما بخواهیم چیزهای تازه‌ای را به انسان یا حیوانی یاد بدهیم، از طریق شرطی‌سازی کلاسیک پاولفی نمی‌توانیم به این امر دست یابیم به طور مثال آموزش حیوانات در یک سیرک، با روش عاملی امکان‌پذیر است. در آن جا اول سگ را تشویق می کنند که رفتار مورد نظری را انجام دهد و سپس با غذا یا عامل دیگری او را تشویق می‌کنند و پاداش می‌دهند و چند بار این عمل را تکرار می‌کنند تا سگ، رفتار مورد نظر را یاد بگیرد. چون حیوان روی محیط عمل می‌کند یا اثر می‌گذارد و از این طریق یاد می‌گیرد و مثل حیوانات پاولف، منفعل و بی‌تحرک نیستند، این را شرطی شدن عاملی می‌گویند. کودکی که در یک اتاق تنها مانده و سعی می کند که خودش را با وسایل آنجا سرگرم کند و حرکاتی از خود بروز می دهد یا جانداری که رفتار معینی از خود نشان می دهد ، احتمال دارد آن رفتا را تکرار کند و این تکرار، بستگی به نتیجه‌ی آن هم دارد مثلاً اگر کودک شیرخوار با صدای خود پدر و مادر را متوجه خود کند، در آن صورت در دفعات بعد کودک یاد می‌گیرد که با سر و صدای بیشتر، آن‌ها زودتر به طرف خود بکشاند یا به اهداف دیگری دست یابد. از این رو ، کودک یا جاندار، می آموزد که هر رفتاری ، منجر به دستیابی به هدفی خاص می‌شود. ثرندایک این نوع شرطی‌شدن را عاملی نامید و با آزمایش روی گربه‌ها مشاهده کرد گربه‌ای را که در قفس گذاشته بود، برای رسیدن به غذایی که در بیرون قفس تلاش و تقلاهایی می‌کند و به طور اتفاقی اهرمی که برای باز کردن در گذاشته‌شده‌بود را فشار داده و بیرون می‌آمد، با تکرار چنین آزمایشی در می‌یافت که از تقلای بی‌مورد خود بکاهد و سپس با روش آزمایش و خطا فهمید که بهترین راه برای خروج از قفس، همان فشار دادن اهرم است. گربه، از بین رفتارهای اتفاقی، فقط رفتارهایی را برگزید که پیامد و نتیجه‌ی مثبتی به همراهداشته باشد که این پیامد و اثر را ثرندایک،قانون اثر نامید .
ا
نظریه ی اسکینر B.F skinner شرطی‌سازی ابزاری:

اسکینر تحت تاثیر کارهای ثراندیک، همین روش عاملی را تکامل داد که در مقایسه با روش ثراندیک، ساده‌تر و متمرکز بر رفتار معینی است. او موش‌هایی را در قفس می‌انداخت و موش‌ها در ابتدا یاد می‌گرفتند که با فشار اهرم، غذا دریافت کنند و سپس می‌آموختند که با تابش نور یا صدا، اهرم را در زمان معینی فشار دهند زیرا در آن زمان، فشار دادن اهرم به تنهایی موجب دریافت غذا نمی‌شد و به همین ترتیب، رفتارهای پیچیده‌تری را می‌آموختند و از طریق پاداش‌ها یا تقویت‌های مثبت، می‌آموختند که چه رفتاری را انجام دهند و از طریق تقویت منفی یاد می‌گرفتند که چه رفتارهایی را باید حذف کنند. در رفتار آدمی نیز این تکنیک‌ها به کار می‌روند و در آموزش کودکان یا بزرگسالان کارایی دارند به طور مثال یک کودکی که یاد گرفته است با قشقرق و سر و صدا به خواسته هایش دست یابد، بعد از مدتی که با بی توجهی مکرر والدین مواجه شود، می‌آموزد که تغییر رفتار دهد یا به گونه‌ای دیگری به خواسته‌هایش برسد یا یک کارمند یا یک کارگر از طریق برنامه‌های ویژه‌ی تقویت یا تشویق‌ها، به کار بیشتر یا مفیدتری دست می‌زند و می آموزد که رفتار موثر و کار آمدتری داشته‌باشد. یکی از مباحث مهم در این نوع یادگیری ها تعمیم و افتراق است یعنی جاندار یا انسان یاد می گیرد که بعضی از محرک ها را یک جور بداند یا بالعکس بین آن ها تفاوتی قایل شود به طور مثال کودک خردسالی که یاد می‌گیرد با هر سگی رفتار دوستانه‌ای داشته‌باشد از طریق آموزش می‌تواند در یابد که هر شگی امن نیست و فقط سگ‌هایی امن هستند که مثلاً دم خود را تکان می‌دهند و معنی این رفتارشان این است که آزاری نمی‌رسانند و کودک به یادگیری افتراقی دست پیدا کرده است . یادگیری در این روش ها ، بستگی زیادی به برنامه ها یا جداول مخصوص و نحوه ی ارائه تقویت‌ها یا پاداش‌ها دارد و طبیعتاًبرخی از این برنامه‌ها موجب یادگیری سریعتر و بهتر در موجود زنده می‌شوند فرضاً موجود زنده در برنامه‌هایی که نمی‌داند دقیقاً بعد از چند پاسخ دادن تقویت یا پاداش دریافت خواهد کرد، بیشتر پاسخ می‌دهد تا احتمال دریافت یا به دست آوردن تقویت یا پاداش را بیشتر کند. گاهی با یک بار پاسخ دادن به پاداش یا تقویت می‌رسد و گاهی با 10 بار پاسخ دادن، مانند برنامه‌های ماشین بخت آزمایی. بنابراین، یادگیری را می‌توان با روش‌هایی، آسان کرد و انگیزه یادگیری برای امور مختلف را در افراد بالاتر برد.

نظریه‌ی ادوارد تولمن:Edward tolman

او یکی از روانشناسان یادگیری است که روی نقشه‌های شناختی تاکید دارد و انتقاداتی به نظریات اسکینر و کلاً رفتارگراها نیز داشت. تولمن معتقد بود که یادگیری انسان و حیوان فقط به خاطر محرک‌های بیرونی صورت نمی‌گیرد به طور مثال یک موشی که در یک جعبه‌ای به نام ماز قرار داده می‌شود تا از راه‌های پر پیچ و خم عبور کرده و با کوشش و آزمایش و خطاهای مکرر، بالاخره به انتهای ماز رسیده و غذا دریافت می‌کند، فقط مفهوم یا علامت چپ و راست را یاد نمی‌گیرد بلکه یک نقشه‌ی شناختی در ذهن او از ماز هم ایجاد می‌شود که مثل بازنمایی ذهنی از خیابان‌بندی ماز یا کروکی است. به این معنا که یک ارتباط فضایی در ذهن موش ساخته می‌شود و به هر جایی از ماز که می‌رود، یادداشتی ذهنی بر می‌دارد. حتی از آن عجیب‌تر در بین شامپانزه‌هایی است که ژتون‌هایی را که به آن‌ها داده می‌شود، تشخیص می‌دهند که هر ژتون به چه چیزی دلالت دارد مثلاً ژتون زرد رنگ، نشانه موز است و آن ژتون را می‌دهد تا به او موز بدهند و گویی یک نقشه شناختی و یک تفکر انتزاعی که قبلاً فکر می‌شد فقط مخصوص انسان‌هاست در آن‌ها یافت می‌شود. نظریه‌های یادگیری از راه بینش و بصیرت قبلاً در بحث نظریات روانشانسی گشتالت توضیح داده شده است و خلاصه این که در این نظریه‌ی روانشناسی، تاکید بر یادگیری‌های ناگهانی و فی‌البداهه است که در انسان و حیوان رخ می‌دهد که بدون آزمایش و خطا که در روش اسکینر و... اشاره شد می‌باشد. به نظر آن‌ها انسان یا حیوان قدرت آن را دارند که به یکباره به یادگیری دست یابند و این یادگیری ناگهانی در جاهای دیگر نیز قابلیت و کاربرد دارند و قابل انعطاف هستند و لذا با روش‌های یادگیری شرطی‌سازی اسکینر و پاولف و غیره 2 تفاوت اساسی دارند 1- قدرت حل مساله را دارند 2- راه حل‌ها، در حافظه ذخیره می‌شوند و هر بار که موجود با مساله‌ی مشابهی برخورد کند، در حافظه بازنمایی می‌شوند و لذا این نوع یادگیری از راه بینش و بصیرت با حافظه و تفکر ارتباط تنگاتنگی دارد.

  امتیاز: 0.00