منو
 کاربر Online
381 کاربر online
 : زیست شناسی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline سمیه فارابی اصل 4 ستاره ها ارسال ها: 1188   در :  شنبه 12 خرداد 1386 [11:17 ]
  نور خدایی
 

نور خدایی

روز قسمت بود.
خدا هستی را قسمت می کرد
خدا گفت:
چیزی از من بخواهید...هر چه باشد شما را خواهم داد...سهمتان را از هستی خواهم داد...زیرا خدا بسیار بخشنده است وهر که آمد چیزی خواست..یکی بالی برای پریدن..ودیگری پایی برای دویدن..یکی جثه ای بزرگ خواست..وآن یکی چشمانی تیز..یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ.نه بالی و نه پایی. نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت . تنها کمی از خودت را به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت:ذ آنکه با خود نوری دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا ازخدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است که او می تابد.روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است.

  امتیاز: 0.00