منو
 صفحه های تصادفی
گونه های حیوانات
عینک فتوکرومیک
طراحی پارچه و لباس در اندونزی
خطبه امام حسین علیه السلام در شب عاشورا
عمادالاسلام عضدالدین خجندی
درس ریاضی 3 فنی
علی علیه السلام تیـــــــرخداست
اسد «صورت فلکی»
زکریا بن آدم
صفویه_بحران تلکو
 کاربر Online
447 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline لیلا مهرمحمدی 3 ستاره ها ارسال ها: 411   در :  شنبه 02 اردیبهشت 1385 [09:19 ]
  پشت هیچستان....
 

:تصویر:



سهراب سپهری

در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود .

تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد .

و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت.

در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در

بی ینال ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت.

در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال در ایران

بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست .

وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند .




دفترهای شعر

1. مرگ رنگ / تهران 1330
2. زندگی خوابها / سپهر 1332
3. آوار آفتاب / تهران1340
4. شرق اندوه / تهران 1340
5. صدای پای آب / مجله ارش 1344
6. مسافر / مجله آرش 1345
7. حجم سبز / روزن 1346
8. ما هیچ ما نگاه / تهران 1356
9. هشت کتاب /طهوری 1356
10. منتخب اشعار / طهوری 1364




نشانی
__
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست

__

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline لیلا مهرمحمدی 3 ستاره ها ارسال ها: 411   در :  یکشنبه 03 اردیبهشت 1385 [07:49 ]
  ایران مادرهای خوب دارد...
 

اول تابستان بود ـ تابستان 58 ـ که درد آمد. اول خفیف بود. یک جور بی حسی در پاها. اما کم کم طاقتش را

طاق کرد. چند آزمایش داد و دکترها تومور را توی مهرة پشتش پیدا کردند. سرطان داشت. به خودش چیزی

نگفتند. به مادر و دیگران هم. فقط خواهر کوچک می دانست. همان که ویولنسل اش سکوت خانه را به هم

می زد.

دی 58 او را بردند لندن. فرقی نکرد. اسفندماه به ایران برگشتند. این جا در بیمارستان پارس بستری شده بود.

خیلی ها به دیدنش می آمدند و طوری رفتار می کردند که او فکر کند قرار است عمر نوح کند . اما او می دید که

خواهر کوچک غذا نمی خورد. خواب ندارد. لاغر شده است.

یک روز گفت: تو چرا غذا نمی خوری؟ خواهر کوچک صدایش درنیامد. او گفت: مهم نیست. آدم چند سال زودتر

یا دیرتر باید برود. نمی دانست سرطان دارد ـ به دکتر می گفت: فکر نمی کنید فیزیوتراپی خوب باشد؟ ـ اما می

دانست که دارد می میرد. درد زیاد بود. یک روز به شاهرخ مسکوب که آمده بود دیدنش، گفت: همیشه از آدم

هایی که حرمت زندگی را نگه نمی دارند و خودشان را می کشند،

تعجب می کردم. اما حالا می فهمم چطور می شود که خودشان را می کشند. بعضی وقت ها زندگی کردن

غیرممکن است. و بعد، از نوشتة ناتمامش حرف زد. نوشته اش یک گفت وگو بود دربارة نقاشی، بین استادی

که اروپایی است و شاگردی ایرانی. می گفت: هنوز خیلی کار دارد... نمی دانم این ناخوشی کی تمام می

شود. مسکوب گفت: ان شاء الله زودتر تمام می شود و از بی رحمی ای که در این جواب بود، وحشت کرد. این

ناخوشی فقط با مرگ تمام می شد. چند روز بعد، اول اردیبهشت 59 غروب بود که سپهری در بیمارستان پارس

فوت کرد.

او را در صحن امام زاده سلطان علی در دشت اردهال دفن کردند. همیشه می گفت: ایران مادرهای خوب دارد،

غذاهای خوشمزه، روشنفکران بد و دشت های دلپذیر.

منبع:همشهری

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline مهناز نظری 3 ستاره ها ارسال ها: 235   در :  سه شنبه 05 اردیبهشت 1385 [20:17 ]
  مدرسه
 

من شاگرد خوبی بودم اما از مدرسه بیزار.

مدرسه خراشی بود به رخسار خیالات رنگی خردسالی من ،

مدرسه خواب های مرا قیچی کرده بود ،

مدرسه نماز مرا شکسته بود ،

مدرسه عروسک مرا رنجانده بود.

روز ورود یادم نخواهد رفت :

مرا از میان بازی گرگم به هوا ربودند و به کابوس مدرسه سپردند ،

خودم را تنها دیدم و از آن پس دلهره بود که به جای من به مدرسه راهی می شد.

از خاطرات سهراب سپهری.

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  چهارشنبه 06 اردیبهشت 1385 [11:45 ]
  کابوس
 

سهراب ما هم با تو همدردیم ، ما رو از بین بازی های کامپیوتری می ربایند ( بابا لفظ قلم ) و به کابوس مدرسه می سپارند ، آن هم چه کابوسی.

  امتیاز: 0.00    نمایش یاسخ های این پست  
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline حمیده کاشیان 3 ستاره ها ارسال ها: 195   در :  چهارشنبه 06 اردیبهشت 1385 [12:00 ]
  یک آینه
 

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline لیلا مهرمحمدی 3 ستاره ها ارسال ها: 411   در :  پنج شنبه 07 اردیبهشت 1385 [07:10 ]
  یک نفر باز صدا زد : سهراب!
 

__باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد : سهراب!

کفش هایم کو ؟
__

شعرهای سهراب را انتخاب وبرای این قسمت ارسال کنید.

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline مهناز نظری 3 ستاره ها ارسال ها: 235   در :  پنج شنبه 07 اردیبهشت 1385 [19:20 ]
  سوره تماشا
 

هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

« سوره تماشا »

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline مهناز نظری 3 ستاره ها ارسال ها: 235   در :  جمعه 08 اردیبهشت 1385 [21:53 ]
  بدانیم؟؟؟
 

نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید.

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.

و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.

و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت.

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.

و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.

و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.

« صدای پای آب »

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  شنبه 09 اردیبهشت 1385 [15:50 ]
  دانش اموزان افسرده
 

خانم نظری شاید دانش آموزان در زمان های مختلف از یک کشور با هم مشابه باشند اما اگر مکانش عوض شود این طور نیست. دانش آموزان کشورهای دیگر را ببینید و با ما مقایسه کنید. انها چقدر شاد و بشاشند و ما چقدر افسرده و ناامید . آنها چه پولدار و چه فقیر از چه امکاناتی برخوردارند و ما از چه امکاناتی. معلم ها ، مدیرها ، ناظم ها ، وزیر اموزش و پرورش هیچ کس برای ما اهمیتی قائل نیست. فقط همین که اموزش و پرورش داشته باشیم که کافی نیست باید از این اموزش و پرورش کسی در بیاید. لا اقل از دل ان اموزش و پرورش سهراب بیرون آمد از این آموزش و پرورش چه کسی بیرون خواهد آمد.
در ضمن از متن های زیبایی که نوشتید و درد و دل ما بود تشکر می کنم.

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline سپاس 1 ستاره ها ارسال ها: 19   در :  یکشنبه 10 اردیبهشت 1385 [10:06 ]
  مرگ پدر
 

مرگ پدر

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها،
پشت دو برف،
پدرم پشت دو بار خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمانها مرده است .
پدرم وقتی مرد ،
آسمان آبی بود.
پدرم وقتی مرد،
پاسبان ها همه شاعر بودند.


تنهایی

دیر گاهیست در این تنهایی،رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند.
لیک پاهایم در قیر شب است.
بهتر آنست که بر خیزم.
رنگ را بردارم.
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.



روزی خواهم آمد

روزی خواهم آمدوپیامی خواهم آورد.
در رگها نور خواهم ریخت و
صدا خواهم در داد
ای سبدها تان پرخواب،
سیب آوردم،
سیب سرخ خورشید،
خواهم آمد.
گل یاسی به گدا خواهم داد،
کور را خواهم گفت :
چه تماشا دارد باغ.

  امتیاز: 0.00