منو
 کاربر Online
807 کاربر online
تاریخچه ی: امام سجاد علیه السلام در کاخ یزید

در حال مقایسه نگارشها

نگارش واقعی نگارش:1
یزید در قصر خود در محلی مشرف بر جیرون روی تخت نشسته بود؛ بر سرش تاجی بود مزیّن به درّ و یاقوت و اطرافش عده‌ی زیادی از پیرمردان قریش ایستاده بودند. در این وضعیت سربازانش با سر مقدس حضرت ابی عبدالله علیه السلام وارد شدند، سر را پیش روی او گذاشتند و گزارشی از آنچه رخ داده بود، ارائه کردند.
پس از آنها اسیران کربلا وارد کاخ شدند؛ در حالی که دست مردها را که دوازده نفر بودند به گردنشان بسته بودند و همه اسیران نیز با زنجیر به هم بسته شده بودند.

در این هنگام «مخّفر بن ثعلبه» که مسئولیت کاروان اسرا را از طرف ابن زیاد به عهده داشت، با صدای بلند گفت: «این مخفر بن ثعلبه است که به خدمت امیر المومنین آمده و گروهی فاجر و پست را نزد او آورده.»
امام سجاد نیز در جوابش گفت:« آنچه که مادر محفّر زاییده، بدتر و پست‌تر است. »
اسرا با آن وضعیت دردناک در مقابل یزید ایستاده بودند که امام سجاد علیه السلام رو به یزید کرد و فرمود:« تو را به خدا سوگند می‌دهم؛ بگو اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ما را در این حالت ببیند، گمان داری با تو چه خواهد کرد؟» سپس دختر امام حسین فریاد زد:« ای یزید، آیا دختران رسول خدا باید این چنین به اسارت درآیند؟»
حاضرین با شنیدن این حرف دختر امام حسین علیه السلام به گریه افتادند؛ به گونه‌ای که صدای گریه‌ی آنها شنیده می‌شد. یزید چون وضعیت را چنین دید، ناچار دستور داد دست‌های امام چهارم را باز کنند، ریسمان‌ها را ببرند و غُل‌ها را بردارند.

در تاریخ چنین آمده است که سر مبارک حضرت سید الشهداء علیه السلام و اسرای اهلبیت علیهم السلام را بار دیگری هم به مجلس یزید بردند. در گردن امام سجاد علیه السلام غُل بود؛ یزید به او گفت:« حمد خدایی را که پدر تو را کشت.»
امام فرمود:« لعنت خدا بر کسی باد که پدر مرا کشت.»
یزید وقتی این جواب دندان‌شکن را شنید، غضب کرد و فرمان قتل امام را صادر کرد.
امام فرمود:« اگر مرا بکشی، دختران رسول خدا را چه کسی به منزلگاه‌شان برگرداند. آنها محرمی جز من ندارند.»
یزید آرام شد و گفت:« باشد. تو خودت آنها را برگردان.» یزید سوهانی طلبید و شروع کرد به سوهان‌کردن زنجیری که بر گردن امام بود. بعد پرسید:« می‌دانی چرا این کار را کردم؟»
امام فرمود:« بله؛ می‌‌‌خواستی کس دیگری بر من منّت این نیکی را نگذارد.»
یزید گفت:« به خدا قسم هدفم دقیقا همین بود.»
بعد این آیه را خواند:«ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر » ( آنچه در مصیبت و گرفتاری به شما می‌رسد به سبب کارهای خودتان می‌باشد. و خداوند از بسیاری از امور در می‌گذرد.)
امام فرمود:« هرگز چنین نیست که تو گمان کرده‌ای. این آیه در باره ما نازل نشده. آیه‌ای که درباره ما نازل شده این است: «ما اصابکم من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبرها» _ حدید،آیه‌ی 22 (هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در مورد خودتان به شما نمی‌رسد مگر اینکه از قبل در کتابی نوشته شده است.) سپس فرمود:« ماییم کسانی که چنین هستند؛ بر آنچه از دست ما رفته تاسف نمی‌خوریم و از آنچه به ما داده شده خوشحال نمی‌شویم.»

و در ملاقات دیگری که یزید با امام سجاد علیه السلام داشت، گفت:« ای پسر حسین! پدرت رابطه‌ی خویشاوندی را زیر پا گذاشت و مقام و منزلت مرا در نیافت و با سلطنت من درگیر شد و خدا آن‌گونه که دیدی با او رفتار کرد.»
امام سجاد در پاسخ او فرمود:« ای پسر معاویه و هند و صخر! نبوّت و پیشوایی همیشه در اختیار پدران و نیاکان من بوده، پیش از آنکه تو زاده شوی! در جنگ بدر و احد و احزاب پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در دست جدم علی بن ابی طالب و پرچم کافران در دست پدر و جدّ تو بود.»
سپس این شعر را خواند:«چه پاسخی دارید هنگامی که پیامبر به شما می‌گوید: بعد از مرگ من که به شما امتم همیشه سفارش عترت و خاندانم را می‌کردم، با آنها چگونه رفتار کردید! اکنون برخی از آنها اسیرند و بعضی در خون خود غلتیده.»
سپس فرمودند:« وای بر تو ای یزید! اگر می‌فهمیدی با پدرم و عموهایم چه کردی، قطعا به کوه و بیابان می‌گریختی، بر روی خاکستر می‌نشستی و فریاد به واویلا بلند می‌کردی! تو سر پدرم حسین، فرزند فاطمه و علی، را بر سر دروازه‌ی شهر آویخته‌ای! ما امانت رسول خدا در میان شما هستیم. تو را به خواری و پشیمانی فردا بشارت می‌دهم! و پشیمانی فردا زمانی است که مردم در روز قیامت گرد آیند.»

و باز در مجلسی دیگر با حضور اسرا، یزید به حضرت زینب گفت:« سخن بگو.»
حضرت زینب فرمود:« سخنگوی ما سجاد علیه السلام است.»
و امام سجاد علیه السلام این اشعار را خواند:« توقع نکنید که شما به ما اهانت کنید و ما شما را گرامی بداریم؛ و در آزار ما بکوشید و ما از آزار شما خودداری کنیم. خدا می‌داند که ما شما را دوست نمی‌داریم و شما را از این جهت که ما را دوست نمی‌دارید ملامت نمی‌کنیم.»
یزید گفت:«راست گفتی، ولی پدر و جد تو خواستند امیر باشند و خدای را سپاس که آنان را کشت و خون‌شان را ریخت.»
امام سجاد علیه السلام فرمود:« نبوت و امارت همواره برای پدران و اجداد من بوده است، قبل از اینکه تو هنوز زاده شوی.»

لازم به ذکر است بر اساس اسناد متعددی که در کتب تاریخی آمده یزید چندین بار تصمیم به قتل حضرت سجاد علیه السلام گرفت که هربار خداوند خطر را از سر او دفع کرد. از جمله‌ی این تصمیمات، زندانی‌کردن امام در خانه‌ی مخروبه‌ای است که هر لحظه احتمال فروریختن سقفش می‌رفته است.

منابع:

  • بحارالانوار، ج 45، ص 128، 130، 131، 135، 168
  • منتهی الامال، ج 1 ص 310

مراجعه شود به:


یزید در قصر خود در محلی که بر «جیرون » مشرف بود روی تخت نشسته بود و آنچنانکه در خبر سهل آمده است: بر سر او تاجی بود که مزیّن به درّ و یاقوت بود و اطراف او را گروه زیادی از پیرمردان قریش احاطه کرده بودند؛ در این وضع حاملان سر مقدس حضرت ابی عبدالله علیه السلام وارد بر او شد، و با ارائه سر گزارشی از عملکرد خود دادند و یزید با آنان برخوردی نمود (1)

و بعد کاروان اسیران کربلا بر او وارد شدند؛ اما چگونه؟ آنچنانکه در کتب تاریخی آمده اهل بیت علیه السلام را در حالی که دست مردها را که دوازده نفر بودند به گردنشان بسته بودند و همه اسیران نیز به وسیله زنجیر به یکدیگر بسته شده بودند، بر یزید وارد کردند و همه را در مقابل او نگاه داشتند.

در این هنگام بنابر نقل جناب شیخ مفید در «ارشاد (1») (1- جهت اطلاع از این نقل این امور مراجعه کنید به منتهی الامال جلد اول صفحه 309) «مخّفر بن ثعلبه » که مسئولیت کاروان اسرا را از طرف ابن زیاد به عهده داشت، صدایش را بلند کرد و گفت: «این مخفر بن ثعلبه است که به خدمت امیر المومنین آمد و گروهی از انسانهای فاجر و پست را برای او آورده است. » که حضرت علی بن الحسین جواب دادند: «آن چه را که ما در محفّر زاده است بدتر و پست تر است. » (البته این جواب را «ابن نما » از زبان یزید بازگو کرده است. )؛ بهرحال هنگامیکه اسران با آن وضعیت دردناک در مقابل یزید ایستادند.

امام چهارم علیه السلام در حالیکه با یازده نفر دیگر به هم زنجیر شده بودند به یزید فرمودند: تو را به خدا سوگند می دهم، اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ما را در این حالت ببیند، گمان داری با تو چه خواهد کرد؟ بعد هم دختر امام حسین فریاد زد: ای یزید، آیا دختران رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلمباید به اینگونه به اسارت گرفته شوند ؟

اهل مجلس با شنیدن این خبر از دختر امام حسین علیه السلام به گریه افتادند. به گونه ای که صدای گریه ایشان شنیده می شد. یزید چون وضعیت را به این صورت دید، به ناچار دستور داد دستهای امام چهارم را باز کنند. و ریسمانها را بریده و غُلها را بردارند. باید توجه داشت این قطعه از تاریخ بنابر روایتی که جناب علی بن ابراهیم قمی رحمه الله علیه از امام صادق علیه السلام نقل می کند، بدین صورت بوده است.

چون سر مبارک حضرت سید الشهداء علیه السلام و اسرای اهلبیت علیهم السلام بر یزید وارد کردند، علی بن الحسین علیه السلام را غُل در گردن بود؛ یزید به او گفت: ای علی بن الحسین حمد خدائی را که کشت پدر تو را.

حضرت فرمود: لعنت خدا بر کسی باد که پدر مرا کشت؛ یزید چون این جمله کوبنده را شنید، غضب کرده فرمان قتل آن حضرت را صادر کرد. حضرت فرمود: هر گاه بکشی مرا، پس دختران رسول خدا را چه کسی به منزلگاهشان برگرداند در حالیکه جز من مّحرمی دارد.

یزید گفت: تو آنها را برمی گردانی. پس یزید سوهانی طلبید و شروع کرد به سوهان کردن «غل جامعه » که بر گردن آن حضرت بود. پس آن گفت:ای علی بن الحسین آیا می دانی چرا اینکار را کردم؟ حضرت فرمود: بلی، می خواستی که دیگری را بر من منّت و نیکی نباشد؛ یزید گفت: به خدا قسم این بود آنچه را اراده کرده بودم.

بعد یزید این آیه را خواند که:«ما اصابکم من فبما کیت ایدیکم و یعفو عن کثیر » (یعنی آنچه در مصیبت و گرفتاری که به شما می رسد سبب کارهای خودتان می باشد. و خداوند از بسیاری از امور در می گذرد.

حضرت فرمود: هرگز، چنین نیست که تو گمان کرده ای، این آیه در باره ما نازل نشد، بلکه آیه دیگری که درباره ما نازل شد این است که: «ما اصابکم من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبرها (سوره حدید 22) » یعنی، هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در مورد خودتان به شما نمی رسد، مگر اینکه قبل از اینکه آن را ایجاد کنیم در کتابی نوشته شده و ثبت گردیده است. بعد حضرت فرمود: مائیم کسانی که چنین هستند و بر آنچه بر ما فوت شده تاسف نمی خوریم و به آنچه به ما داه شده فرحمند و خوشحال نمی شویم.

البته شیخ مفید در ارشاد فرموده: یزید به امام سجاد علیه السلام گفت: ای پسر حسین پدرت رابطه خویشاوندی را نادیده گرفت و مقام و منزلت مرا در نیافت !! و با سلطنت من در آویخت و خدا آنگونه که دیدی با او رفتار کرد؛ در اینجا علی ابن الحسین علیه السلام این آیه قرآن را تلاوت کردند که: ما اصاب من مصیبه. . . . (شوری /30 )؛ و یزید به فرزند خود «خالد » گفت: پاسخ او را بده، خالد نتوانست، یزید به او گفت: بگو، ما اصابکم من مصیبه فبما کسب ایدیکم و یعفو عن کثیر. »؛ (سوره حدید / 22)

جناب ابن شهر آشوب در «مناقب » می فرماید: پس از آن علی بن الحسین علیه السلام فرمود: ای پسر معاویه و هند و صخر! نبوّت و پیشوائی همیشه در اختیار پدران و نیکان من بوده، پیش از آنکه تو زاده شوی! براستی که در جنگ بدر و احد و احزاب پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در دست جدم علی بن ابی طالب و پرچم کافران در دست پدر و جدّ تو بود.

بعد حضرت این شعر را خواند که: ماذا تقولون اذقال النبی لکُم ماذا فعلتم و انتم آخر الامم بعترتی و باهلی بعد مفتقدی منهم اساری منهم صرقوا بدم چه پاسخ ودیعی هنگامی که پیامبر شما را گوید: در حالی که به شما آخرین امت همیشه به عترت و خاندانم بعد از فقدان من چگونه برخورد کردید؟ آنها برخی هم اینک اسیرند و بعضی هم آغشته به خون می باشند.

امام چهارم در ادامه فرمودند:ای یزید وای بر تو! اگر می دانستی چه عمل زشتی را مرتکب شدی و با پدرم و عموهایم چه کردی، مسلما به کوهها می گریختی !! و بر روی خاکستر می نشستی و فریاد به واویلا بلند می کردی! که سر پدرم حسین فرزند فاطمه و علی را بر سر دروازه شهر آویخته ای! و ما امانت رسول خدا در میان شما هستیم، تو را به خواری و پشیمانی فردا بشارت می دهم! و پشیمانی فردا زمانی است که مردم در روز قیامت گرد آیند.


باید توجه داشت در کاخ یزید در مدت حضور اسیران مظلوم کربلا در آن، اتفاقات بیشماری رخ داده است که به شکل مبسوط در تاریخ درج شده است، مسئله آوردن سر مبارک سید الشهدا علیه السلام و گذاشتن در مقابل یزید و خواندن اشعاری توسط یزید که بوی کفر می داد و اهانت های مکرر به آن سر مبارک ، خطبه بلیغ و انقلابی حضرت زینب سلام الله علیها که چهره کریه یزید را برای عالمیان برملا کرد و در واضح داد خواستی بود علیه او، داستان تنبیه سفیر روم و صحبتهای او که منجر به شهادتش گردید، و مسائل دیگر، (جهت مطالعه تفصیل جریانان فوق مراجعه کنید به منتهی الامال، جلد اول، صفحه 309 الی 318 و «قصه کربلا » صفحه 488 الی 506) اما در نهایت آنچه مربوط به حضرت سیدالساجدین زین العابدین علیه السلام است اینکه در کتاب «مناقب » ابن شهر آشوب آمده است یزید به حضرت زینب گفت: سخن بگو.

حضرت فرمود:سخنگوی ما حضرت سجاد علیه السلام است. بعد حضرت سجاد علیه السلام این اشعار را خواند: لا تَطمعو ان تهیتونا فَنکرمکم و ان نکف الاذی عنکم و توذونا والله یقلم انالا بخبکم ولا تلومکم ان لا تجعونا این توقع را نداشته باشید که شما به ما اهانت کنید و ما شما را گرامی بداریم! و ما از آزار نمودن شما خودداری کنیم ولی شما در آزار ما بکوشید خدا می داند که ما شما را دوست نمی داریم و شما را بدین خاطر که ما را دوست نمی دارید ملامت نمی کنیم.


یزید گفت:راست گفتی ای غلام، ولی پدرت و جد تو خواستند امیر باشند و خدای را سپاس که آنان را کشت و خونشان را ریخت.

حضرت سجاد علیه السلام فرمود:پیوسته نبوت و امارات برای پدران و اجداد من بوده است قبل از اینکه تو هنوز زاده شوی

لازم به ذکر است بر اساس اسناد متعددی که در کتب تاریخی آمده چندین بار یزید تصمیم به قتل حضرت سجاد _ علیه السلام _ می گیرد که هر دفعه خداوند خطر را از سر حضرت دفع می کند. و من جمله از این تصمیمات اسکان حضرت در زندانی مخروبه است که هر لحظه انتظار فرود آمدن سقف آن می رفته است محل اقامت حضرت سجاد علیه السلام در شام )

منابع:

بحارالانوار ، ج 45 ، ص 128 ، 130 ، 131 ، 135 ، 168

منتهی الامال ،ج 1 ص 310

مراجعه شود به:

از کوفه به سوی شام


تاریخ شماره نسخه کاربر توضیح اقدام
 شنبه 07 آبان 1384 [04:36 ]   6   شکوفه رنجبری      جاری 
 شنبه 07 آبان 1384 [04:36 ]   5   شکوفه رنجبری      v  c  d  s 
 شنبه 07 آبان 1384 [04:36 ]   4   شکوفه رنجبری      v  c  d  s 
 چهارشنبه 13 آبان 1383 [07:44 ]   3   امیرمهدی حقیقت      v  c  d  s 
 دوشنبه 11 آبان 1383 [15:55 ]   2   امیرمهدی حقیقت      v  c  d  s 
 شنبه 11 مهر 1383 [07:34 ]   1   شکوفه رنجبری      v  c  d  s 


ارسال توضیح جدید
الزامی
big grin confused جالب cry eek evil فریاد اخم خبر lol عصبانی mr green خنثی سوال razz redface rolleyes غمگین smile surprised twisted چشمک arrow



از پیوند [http://www.foo.com] یا [http://www.foo.com|شرح] برای پیوندها.
برچسب های HTML در داخل توضیحات مجاز نیستند و تمام نوشته ها ی بین علامت های > و < حذف خواهند شد..