منو
 کاربر Online
484 کاربر online

امام کاظم علیه السلام و کمک به یاران

تازه کردن چاپ
فرهنگ > الهیات > دین اسلام > شیعه > شخصیتهای معاصر > یاران
(cached)

بکار قمی، یکی از یاران امام کاظم علیه السلام می‌گوید:
چهل بار به حج مشرف شدم. در سفر آخر، پولم تمام شد و آنقدر در مکه ماندم تا حجّاج برگشتند. سپس برای زیارت رسول الله صلی الله علیه و آله و ملاقات با امام کاظم علیه السلام عازم مدینه شدم تا شاید در آنجا پولی به دست آورم و به کوفه باز گردم.
پس از زیارت رسول خدا در میان کارگران منتظر کار ایستادم تا کاری پیدا کنم. لحظاتی بعد مردی آمد و تعدادی از کارگران را انتخاب کرد و به راه افتاد؛ من نیز به دنبالش رفتم و به او گفتم:«من غریبم. اگر مایلی مرا هم برای کارگری ببر.»
گفت:« اهل کوفه ای؟»
گفتم:«آری.»
به ساختمان نیمه‌کاره‌ای رسیدیم و مشغول کار شدیم. هفته ای یک روز تعطیلی داشتیم. اواسط کار دیدم عمله ها خوب کار نمی کنند. به پیشنهاد خودم سرعمله شدم. هم نظارت می کردم هم کار. روزی بالای نردبان بودم که چشمم به جمال امام موسی بن جعفر علیه السلام افتاد.
تازه فهمیدم برای امام کار می کرده‌ام. امام نگاهی به من کرد و فرمود:«بکار برای دیدن ما آمده‌ای، بیا پایین.»
سریع پایین آمدم.
امام فرمود:« اینجا چه می کنی؟»
قصه را گفتم. فرمود:«کار امروزت بس است.»
فردا که روز مزدگیری بود، نزد امام رفتیم. وکیل امام کارگرها را یکی یکی صدا می زد و مزد کارشان را می داد. هربار که من می خواستم مزدم را بگیرم، اشاره می کرد صبر کنم. سرانجام آخرین نفری بودم که خدمت امام رفتم. امام 15 دینار به من داد و فرمود:« فردا حرکت کن.»
پس از مدت کوتاهی، فرستاده امام آمد و گفت:«امام فرمود فردا پیش از حرکت بار دیگر نزد ما بیا.»
فردا وقتی به دیدار امام رفتم، فرمود:«این نامه را در کوفه به علی بن ابی حمزه بده و هم اکنون حرکت کن و تا منزلگاه فید (توقفگاهی در راه مکه و کوفه) برو. کاروانی در آنجا خواهی دید که به سمت کوفه می رود، با آنها همراه شو.»
به دستور امام حرکت کردم و در فید با کاروان همراه شدم.
سرانجام به کوفه رسیدیم. نزدیک غروب بود و پیش خود گفتم نامه امام را فردا به علی بن ابی حمزه می دهم. به منزل آمدم که به من گفتند در نبود من، دزدها مغازه ام را دستبرد زده اند. پس از نماز صبح متفکّرانه نشسته بودم که علی بن ابی حمزه به دیدارم آمد و گفت:« نامه مولایم را بده.»
وقتی نامه را گرفت بوسید و گریست. گفتم:« چرا گریه می کنی؟»
گفت:«از شوق.»
سپس نامه را گشود و خواند و به من گفت:«به مغازه ات دستبرد زده اند و امام در نامه نوشته چهل دینار به تو بدهم.»
وقتی قیمت اموال مسروقه را حساب کردم چهل دینار بود.

منابع:
  • بحار الانوار، ج 48، ص 82 از خرائج.

مراجعه شود به:


تعداد بازدید ها: 5812


ارسال توضیح جدید
الزامی
big grin confused جالب cry eek evil فریاد اخم خبر lol عصبانی mr green خنثی سوال razz redface rolleyes غمگین smile surprised twisted چشمک arrow



از پیوند [http://www.foo.com] یا [http://www.foo.com|شرح] برای پیوندها.
برچسب های HTML در داخل توضیحات مجاز نیستند و تمام نوشته ها ی بین علامت های > و < حذف خواهند شد..